تبليغاتX
خیال نامه

خیال نامه

شرح توهمات و خیالات یک جوان در باب سیاست - فرهنگ - اجتماع

لا تقنطوا...

لا تقنطوا...

من تو را دوست دارم؛ چون خدای مهربانی. دوستت دارم که چون توئی نمی‌توان یافت؛ دوستت دارم که تولایق دوست داشتنی.
دوست داشتن تو دلیل و بهانه نمی‌خواهد، که دوست نداشتن بهانه می‌طلبد.
دوست داشتن تو مانند نفس برایمان مهم است و لذتبخش و چه لذتی دارد که این نفس زدن در هوای بهاریِ ترک معصیت و عبادت تو باشد.
ای عزیز ترینِ جانم!
ای که دوست دارم تمام وجودم را تسخیر شده‌ی دستان تو ببینم!
ای که سخن گفتن با تو مرا از خویش، بی‌خویشم می‌کند.
ای نزدیک‌تر از رگ گردن به من!
ای عنی قریب!
ای کسی که نخوانده می‌شنوی و اجابت می‌کنی!
ای خالق عشق!
ای که تنها لایق عشقی و تنها وصول یافتگان به بارگاهت لایق دوست داشتن!
ای عزیز دل و جانم! ای معبودم! ای محبوبم! ای همه‌ی وجودم! ای هستی بخش من! ای که صورت زیبایم دادی و قلب پاک!
ای که هر چه تو را وصف کنم ناتوانم و به درک وجود عظیمت نائل نمی‌شوم! ای که چون مادر و بلکه بيش مهربانی و دلسوز!
ای که بندگانت جز تو امیدی ندارند! ای... چه بگویم!
الهی عظم بلائی و افرط بی سوء حالی و قصرت بی اعمالی و قعدت بی اغلالی
می‌بینی چگونه بال‌های پروازم در زنجیر عصیان بسته‌اند. می‌بینی چگونه قلبم را از گناه و بدی چرکین کرده‌ام و می‌کنم.
می‌بینی که چگونه در پستوی تاریک و نمور دوری از تو نشسته‌ام.
می‌شنوی صدای خرد شدن استخوان‌هایم را؛ آن لحظه که در قبرم بگذارند و با تو تنها شوم و زمین از شدت خشمت مرا در خود خرد کند.
می بینی چگونه در ظلمات قبر و تنگی لحدم ذلیلانه در برابرت صورت بر خاک خواهم مالید.
می بینی چگونه صورت و دستان و بدن و پاهایم خاک می شوند و از من هیچ نمی‌ماند جز تکه سنگی بر گوری.
می بینی چگونه در حضیض قبرم به تو محتاجم. می‌شنوی صدای ناله‌ام را از تنگنای قبرم که خداوندا تو فرموده بودی "لا تقنطوا من رحمه الله"
می‌شنوی که چگونه اکنون که نیازم به تو افتاده، زبان گرفته‌ام و مدام نامت را می‌خوانم و من می‌دانم و چون روز روشن است برایم که تو آنجا نیز دستم را خواهی گرفت، که اگر نگیری...!!!
اگر نگیری ننگ و بدنامی عذاب تو بر چهره‌ام تا ابد خواهد ماند. و چه سخت است تحمل فراق تو ای خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 11:19  توسط محمد گنجی  | 

اين گاوبازی لذتی دارد که نگو!

اين گاوبازی لذتی دارد که نگو!

نمي‌دانم کدام‌يک از شما تصاوير مربوط به گاوبازي ماتادورها را در خبر سراسري ساعت 14 شاهد بوديد؟!

امروز پنجشنبه 14/5/89 خبر ساعت14 گزارشي از کامران نجف‌زاده نمايش داد که مربوط به گاوبازي در اسپانيا بود. اين بازي يا مسابقه يا فستيوال يا هرچه که نام دارد، آنقدر خشونت‌آميز و دلخراش است که دل هر انسان صاحب دل و فکر را مي‌سوزاند، ولي از سوي ديگر سرمايه‌ي بسياري برای گاوبازها و مردم ايالت کاتولونيا دارد. يکي از شهرهاي اين ايالت که تنها 150هزار نفر جمعيت دارد، در هنگام برگزاري فستيوال گاوبازي پذیرای چيزي بيش از يک‌ميليون نفر توريست است، اين يعني يک درآمد هنگفت و عالي.

پارلمان ايالت کاتولونيا هم هنوز درگير ممنوع يا آزاد کردن اين برنامه است، که اگر ممنوع شود، طرفداران گاوبازي با آن به شدت مخالفت خواهند کرد. اما از بحث اقتصادي آن که بگذريم، خود گاوبازها مي‌گويند که لذتي دارد که نگو و نپرس! راست هم مي‌گويند! چون يک انسان کاملاً وحشي با نيزه به يک گاو بيچاره‌ي زبان بسته حمله مي‌کند.

فرد گاوباز با آن پارچه‌ي قرمز معروفش ‌‌و با نيزه‌هاي کوچکي که در دست دارد به مصاف گاو مي‌رود و حسابي گاو را عصباني مي‌کند و حمله‌هاي گاو را با نيش نيزه‌هايش پاسخ مي‌دهد و آرام ‌آرام و هر چند لحظه يکي از نيزه‌هايش را به پهلوی گاو فرو مي‌کند و جمعاً شش هفت نيزه در دو طرف پهلوي گاو فرو مي‌رود.

وقتي که گاو توان خود را در اثر خونريزي داخلي ناشي از زخمِ نيزه‌ها از دست داد، ماتادور قهرمان(!) با يک شمشير نوک‌ تيز گاو را از پسِ گردن قطع نخاع مي‌کند و اين اوج هيجان تماشاگران و افتخار جنابِ گاو... ببخشيد جناب گاوباز است!

سپس گوش‌هاي گاو به عنوان مدال افتخار برديده شده و به گاوباز می‌رسد، و گاو را ـ در حالي که هنوز جان در بدن دارد ـ کشان‌کشان از زمين بازي خارج مي‌کنند.

اين رويداد در فرانسه هم مشاهده مي‌شود که چندي‌است با آن مخالفت شده؛ چرا که چهره‌ي فرانسه را در نظام بين‌الملل مخدوش مي‌کند.

اين بود شرحي از چهره‌ي آزادي‌خواه و متمدن فرهنگ غرب.. راستي اين‌ها که با گاو زبان بسته اين مي‌کنند با انسان هم همين مي‌کنند؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 3:56  توسط محمد گنجی  | 

تاريخي‏ترين سند مبارزاتی امام خميني در سال1323

ان تقوموا لله...

در حالي كه تبليغات مسموم عليه اسلام و روحانيت و حوزه‏هاي علميه، سعي داشت در سطح وسيعي مردم را از اصول راستين اسلام دور نمايد، حضرت امام خميني(ره) در 15 ارديبهشت 1323 ش برابر با 11 جمادي‏الاول 1363 در سن چهل و دو سالگي، اولين بيانيه ي سياسي خود را صادر كردند(1): «بسم اللَّه الرَّحمنِ الرَّحيم‏؛ قال اللَّه تعالى: «قُلْ انَّما اعِظُكُم بِواحِدَةٍ أنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثنى‏ وَ فُرادى‏.»(2)
خداى تعالى در اين كلام شريف، از سرمنزل تاريك طبيعت تا منتهاى سير انسانيت را بيان كرده، و بهترين موعظه‏هايى است كه خداى عالم از ميانه ي تمام مواعظ انتخاب فرموده و اين يك كلمه را پيشنهاد بشر فرموده. اين كلمه تنها راه اصلاح دو جهان است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:31  توسط محمد گنجی  | 

نگاهي به چگونگي عزل آقاي منتظري

نگاهي به چگونگي عزل آقاي منتظري

در هشتم فروردين 1368 يک خبر در سراسر ايران پخش مي شود: «امام با استعفاي آقاي منتظري موافقت کرده است.» امام در پاسخ به نامه ي استعفاي آقاي منتظري خاطر نشان مي کنند که از اول با انتخاب او به قائم مقامي مخالف بوده، ولي در مقابل اختيارات قانوني خبرگان سکوت کرده است.
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏؛ جناب آقاى منتظرى‏؛ با دلى پر خون و قلبى شكسته چند كلمه‏اى برايتان مى‏نويسم، تا مردم، روزى در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه ی اخيرتان نوشته‏ايد كه نظر تو را شرعاًً بر نظر خود مقدم مى‏دانم؛ خدا را در نظر مى‏گيرم و مسائلى را گوشزد مى‏كنم. از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامى عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال ها و از كانال آن ها به منافقين مى‏سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبرى آينده ی نظام را از دست داده‏ايد.» اين بخشي از متن نامه ي امام به آقاي منتظري بود كه در تاريخ 6 فروردين 1368 منتشر شد و بر اساس آن آقاي منتظري از قائم مقامي رهبري عزل شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 14:5  توسط محمد گنجی  | 

آفتاب نيمه شب

آفتاب نيمه شب


روز جمعه، هشتم ماه جمادي الثاني در سرَّ من رأي متولد شد؛ فرزند امام هادي و همسرش سوسن.
***

پسر بزرگ امام هادي که از دنيا رفت، همه سر در گم بودند. مي گفتند: «ديگر جانشيني ندارد!»

مجلس ختم بود. مي آمدند و به ايشان تسليت مي گفتند. جواني آمد با قدي متوسط، اندامي متناسب، چشم هاي درشت و سياه، ابروهاي کشيده؛ زيبا تر از همه. آمد و نشست کنار امام. علي بن محمد رو به مردم کرد، اشاره کرد به او: «بعد از من حسن امام شماست.»

***

امپراطور مي خواست مليکه را به عقد برادرزاده اش درآورد. مراسمي ترتيب دادند. کشيشان مسيحي هر کدام با لباس هاي مخصوص، شمعدان به دست، به صف ايستادند. خطبه ي عقد را که مي خواندند زلزله شد، مجلس به هم ريخت. برادر داماد را آوردند به جاي او، دوباره زلزله شد. جشن به هم خورد. انگار از همان اول معلوم بود مليکه قسمتِ کس ديگري است.
***

توي عالم خواب جدش شمعون و مسيح و عده اي از حواريون وارد کاخ شدند، منبري بزرگ و زيبا آوردند و جاي تخت امپراطور گذاشتند. بعد دوازده نفر آمدند؛ يکي از يکي زيباتر و نوراني تر. پيامبرمسلمان ها بود و يازده امامشان.

محمد رو کرد به شمعون: «ما آمده ايم از مليکه براي پسرم، حسن، خواستگاري کنيم.»

خوش حال شد، خنديد. محمد رفت روي منبر و خطبه ي عقد را خواند.

از خواب پريد. فکر مي کرد شب و روز. فاصله ي عراق تا روم زياد بود. فکر و ذهنش همه پيش حسن بود. چهارده روز بعد فاطمه آمد به خوابش، مريم و زن هاي ديگر هم بودند.

گفت: «گله دارم از او. سراغم را نمي گيرد.» گريه مي کرد بلند بلند.

 گفتند: «تا مسيحي هستي نمي آيد. بايد اسلام بياوري.»

مسلمان که شد خوابش را ديد. گفت: «تا هر وقت که به ظاهر همسر من بشوي، هر شب به خوابت مي آيم.»


جنگ، کشته شدن، اسير گرفتن، اسيري رفتن.
پيروز شدند مسلمان ها. مليکه هم جزء اسرا بود. براي اينکه کسي نشناسدش، خودش را مثل کنيز ها معرفي کرد. به اسم نرجس.
صبح زود، کنار پل بغداد جمعشان کردند. دوست امام هادي آمد. نامه اي به او داد. مي خواند و اشک هايش روي نامه مي ريخت. به صاحبش اصرار کرد تا بفروشدش به دوست آقا. خريدش به همان اندازه ی پولي که آقا داده بود. تمام راه نامه را مي بوسيد و به چشمانش مي گذاشت. رسيده بود به آن چيزي که مي خواست.

وارد خانه که شد، نرجس را ديد. نگاهش کرد. گفت: «تا چند وقت ديگر پسري به دنيا مي آورد که روي زمين آسايش، امنيت و عدالت مي آورد.»

حکيمه خنديد. گفت: «مي خواهي برايت خواستگاريش کنم؟»
سرش را پايين انداخته بود. گفت: «با اجازه ي پدرم.»

قبول کردند. زندگي مشترکشان شروع شد. فقط در يک اتاق کوچک.

***

پدرش گفته بود هرکه بر جنازه ام نماز خواند جانشين من است. شهيد که شد، حسن بر جنازه اش نماز خواند.

***
ناصبي بود. گفت: «اگر ادعا مي کنيد او امامتان است، بگوييد جواب سؤال هاي من را بدهد.»

روي کاغذ بدون مرکب سؤال ها را نوشت. کاغذ سفيد سفيد بود.


روي برگه نوشت، همه چيز را. هم جواب ها را، هم نام خودش را، هم نام مادر و پدرش را. ناصبي همان جا شيعه شد.

***
روي انگشترش حک شده بود: «سُبحَانَ مَن لَهُ مَقَاليدُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرض.»
روي يکي ديگرش هم: «أنَا اللهُ الشَّهيد.»

مي گفت: «مي دانيم شما چه کارهايي مي کنيد. کاري نکنيد که باعث بدنامي تان شود!»

***

مي آمدند. از کشورهاي مختلف. به زبان خودشان حرف مي زدند، او هم جواب مي داد. به همان زبان. مانده بود مردي که در مدينه به دنيا آمده چطور همه ی زبان ها را مي داند.

***
آمده بود از امام نقره بگيرد براي تبرک و از آن انگشتر بسازد. نشسته بودند و حرف مي زدند. يادش رفت براي چه آمده، خداحافظي کرد که برود. انگشتري به او داد، خنديد و گفت: «نقره مي خواستي؟ عوضش اين را بگير، مزد ساختش را هم سود کردي.»

***
دست و بالمان تنگ شده بود. پدرم مي گفت: «برويم سراغ امام و از او کمک بخواهيم.» نه مي شناختيمش، نه تا به حال ديده بوديمش. بين راه پدرم گفت: «کاش 500 درهم به من بدهد، با دويست درهمش کار و باري راه بيندازم و دويست درهمش را در راه دين خرج کنم. صد درهم مانده را هم بگذارم براي خرج زندگي.» حرف هاي پدر که تمام شد پيش خودم گفتم: «کاش به من هم 300 دينار مي داد تا بروم جبل و کاري شروع کنم.»
روبه رويش که نشستم پرسيد: «چرا تا به حال نيامديد پيش ما؟»
پدرم جواب داد: «با اينحال و اوضاع خجالت مي کشيديم.»

غلامش آمد، يک کيسه پول به پدرم داد و يکي به من. قبل از اينکه حرفي زده باشيم. توي کيسه ي پدر 500 درهم بود و توي کيسه ي من 300 درهم. همان که مي خواستيم. کيسه ها را که گرفتيم امام گفت: «نرو جبل، برو سمت سوراء!»

 
به خاطر حرف امام آمدم سوراء. مال و اموالي به هم زدم. ازدواج کردم. کارم به جايي رسيده که در آمد يک روزم هزار دينار است.

***

چند مأمورجدي فرستاد با يک دستور قديمي: «تا مي توانيد توي زندان شکنجه اش کنيد.»
پيغام آوردند براي خليفه: «بيا و ببين مأموراني که فرستادي، پشت سرش ايستاده اند به نماز.»


آوردشان توي دربار. گفت: «نفرستاديمتان زندان تا نماز بخوانيد؟!»
گفتند: «تو بودي چه کار مي کردي با مردي که روزها روزه مي گيرد، و شب ها تا صبح نماز مي خواند؟
حرف نمي زند، اما نگاهمان که مي کرد بدنمان مي لرزيد.» اين يکي تيرش هم به خطا رفت. فرستادشان خانه.

***
همه مان جمع شده بوديم توي کوچه، منتظرش بوديم. دلمان تنگ شده بود برايش، نگاهمان به ته کوچه بود که ديديم کسي يک کاغذ داد دستمان و رفت. بازش کرديم. دست خط خودش بود. نوشته بود: «به من سلام نکنيد، اشاره هم نکنيد، نه با دست، نه با سر، جان تان در خطر است.»
***

ده هزار درهم از پسرعمويم طلب کاربودم. هرچه مي رفتم و مي آمدم، پولم را نمي داد. نامه اي نوشتم براي امام که دعا کند پسر عمويم نرم شود و پول را بدهد. جواب نامه آمد : «ناراحت نباش.»

پسر عمو که آمد طلبم را بدهد، پرسيدم: «چطور آن همه اصرار مي کردم خبري از پول نبود، حالا با پاي خودت آمدي؟»

ـ «حسن عسگري را ديدم در خواب، گفت طلب پسر عمويت را بده که مرگت نزديک است!»
جمعه ي همان هفته بود که از دنيا رفت.

***

محتاج نان شبش بود. هرچه مي رفت به دربار عباسي و گردنش را جلوي آن ها کج مي کرد و کمک مي خواست، فايده اي نداشت. حق داشتند. همگي مست بودند و غرق خوش گذراني و ماديات. مشکلات مردم چه ربطي به آن ها داشت!
نا اميد شده بود، نزديک خانه ي امام رسيد. در خانه اش را کوبيد.

بدون اينکه چيزي بگويد کيسه ي پولي به او داد. آن وقت بود که فهميد خلافت حق چه کسي است!

***
با يکي از دو گانه پرست ها حرفم شده بود. بحث کرديم با هم. ديدم انگار بد هم نمي گويد. ته دلم کمي نرم شد. از جلوي امام که رد مي شدم انگشت اشاره اش را گرفت جلويم، گفت: «يکي، فقط يکي، خدا يکي است.»

تمام بدنم يخ کرد و از هوش رفتم.
***
امام مي گفت: «دري است در بهشت که فقط نيکوکاران مي توانند از آن رد بشوند.»
با خودش گفت: «خدا را شکر! پس من هم مي توانم. چون به خاطر احتياجات مردم، خودم را به دردسر مي اندازم.»
گفت: «بله. کارت را ادامه بده. چون کساني که در دنيا نيکي مي کنند، در آخرت هم اهل نيکي هستند.»
***
پرسيدند: « فضيلت سوره ی حمد چقدر است؟»
 امام فرمود: «آن قدر که خدا گفته از اول تا آيه ي إهدنا الصراط المستقيم، مربوط به خودم و بقيه در
مورد بنده ام است. هر کس حمد بخواند هر آرزويي داشته باشد برآورده مي کنم و از چيزهايي که مي ترسد محافظتش مي کنم.»

***

از پشت پرده با مرم حرف می زد، همان کاری که پدرش هم می کرد. فقط موقعی که می خواست برود دربار می دیدندش. باید عادت می کردند تا از غیبت پسرش وحشت نکنند.

***
شهیدش کردند، بعضی می آمدند و به خلیفه تبریک می گفتند. یکی از هوادارانش هم آمد، چشم غره ای به خلیفه رفت. گفت: «آمده ام تبریک بگویم اما، اگر رسول خدا بود برای آن عزاداری می کرد.» مات مانده بودند همه.

برگرفته از کتاب: آفتاب نیمه شب/ فاطمه مستغنی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 10:9  توسط محمد گنجی  |