لا تقنطوا...
من تو را دوست دارم؛ چون خدای مهربانی. دوستت دارم که چون توئی نمیتوان یافت؛ دوستت دارم که تولایق دوست داشتنی.
دوست داشتن تو دلیل و بهانه نمیخواهد، که دوست نداشتن بهانه میطلبد.
دوست داشتن تو مانند نفس برایمان مهم است و لذتبخش و چه لذتی دارد که این نفس زدن در هوای بهاریِ ترک معصیت و عبادت تو باشد.
ای عزیز ترینِ جانم!
ای که دوست دارم تمام وجودم را تسخیر شدهی دستان تو ببینم!
ای که سخن گفتن با تو مرا از خویش، بیخویشم میکند.
ای نزدیکتر از رگ گردن به من!
ای عنی قریب!
ای کسی که نخوانده میشنوی و اجابت میکنی!
ای خالق عشق!
ای که تنها لایق عشقی و تنها وصول یافتگان به بارگاهت لایق دوست داشتن!
ای عزیز دل و جانم! ای معبودم! ای محبوبم! ای همهی وجودم! ای هستی بخش من! ای که صورت زیبایم دادی و قلب پاک!
ای که هر چه تو را وصف کنم ناتوانم و به درک وجود عظیمت نائل نمیشوم! ای که چون مادر و بلکه بيش مهربانی و دلسوز!
ای که بندگانت جز تو امیدی ندارند! ای... چه بگویم!
الهی عظم بلائی و افرط بی سوء حالی و قصرت بی اعمالی و قعدت بی اغلالی
میبینی چگونه بالهای پروازم در زنجیر عصیان بستهاند. میبینی چگونه قلبم را از گناه و بدی چرکین کردهام و میکنم.
میبینی که چگونه در پستوی تاریک و نمور دوری از تو نشستهام.
میشنوی صدای خرد شدن استخوانهایم را؛ آن لحظه که در قبرم بگذارند و با تو تنها شوم و زمین از شدت خشمت مرا در خود خرد کند.
می بینی چگونه در ظلمات قبر و تنگی لحدم ذلیلانه در برابرت صورت بر خاک خواهم مالید.
می بینی چگونه صورت و دستان و بدن و پاهایم خاک می شوند و از من هیچ نمیماند جز تکه سنگی بر گوری.
می بینی چگونه در حضیض قبرم به تو محتاجم. میشنوی صدای نالهام را از تنگنای قبرم که خداوندا تو فرموده بودی "لا تقنطوا من رحمه الله"
میشنوی که چگونه اکنون که نیازم به تو افتاده، زبان گرفتهام و مدام نامت را میخوانم و من میدانم و چون روز روشن است برایم که تو آنجا نیز دستم را خواهی گرفت، که اگر نگیری...!!!
اگر نگیری ننگ و بدنامی عذاب تو بر چهرهام تا ابد خواهد ماند. و چه سخت است تحمل فراق تو ای خدا

